تبليغاتX

1101 سال در هجرت

هنوزم انتظارم انتظار است

                                هنوزم دل به سینه بی قرار است

هنوزم خواب می‌بینم به شبها

                                همان مردی که براسبی سوار است

همان مردی که آید جمعــــــــــــــــــــه  روزی

                                و این پایان خوب انتظار است.........
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:6  توسط یک دوست  | 



نشانه های عمومی ظهورحضرت حجت (ارواحنا فداه) :

(قسمت اول)

ذوالسویقتین:

امیرمؤمنان على)ع) یکى از نشانه هاى آخر الزمان را ویران کردن کعبه مى داند و مى فرماید: گویی با چشم خود مى بینم که مردى از حبشه، بسیارنیرومند وشجاع کلنگى به دست گرفته، خانه کعبه را ویران مى کند و سنگ هاى آن را یکایک دورمى اندازد (1) برطبق روایات، این مرد حبشى چابک و چالاک ذوالسویقتین نام دارد (2)

 
۱. بحار الانوار ج52 ص 218.
2. صحیح مسلم، ج8 ص 83 ا روزگار رها یی ج 2، ص 13 9.

----------------------------------------------------------------------------------------

خَسف  :      
از نشانه هاى آخرالزمان و به معناى فرو رفتن درزمین وزیرآوارماندن به وسیله زلزله، سیل، طوفان، موشک، بمباران و جز آن ها است (1)
در روایتى آمده است که سه خسف روى مى دهد: یکى درمشرق، دیگرى درمغرب و سومى در جزیرة العرب(2)
و نیز مى خوانیم: خسفى درحله و بصره واقع مى شود و مردمان بسیارى کشته مى شوند. (3)

1.روزگا رهایی ج 2 ص 854
2.بحارالانوار ج 51ص 70 الزام الناصب، ص 64.
3.محجة البیضا ج 4 ص 343 بحارالا نوار ج 52ص 0 22.

---------------------------------------------------------------------------------------


جا موس :
به معناى هر شىء جامد است. امیرمؤمنان على (ع) درخبرهاى مربوط به آخرالزمان می فرماید: هنگامی که ناقوس به صدا درآید، سایه شوم کایوس برهمه جا سنگینى کند وجاموس سخن بگوید، در چنین زمانى شگفتى ما پدید خواهد آمد(1(
ناقوس به معناى زنگ خطر و بیدارباش است و دراین جا منظور، بانگ جبرئیل امین است. کابوس به معناى رؤیاى وحشت انگیز و فاجعه هاى رعب آوراست و دراین جا خسف سرزمین بیداء و هلاکت سپاه سفیانى درآن سرزمین منظورشده است و اما تکلم جاموس در عصرما تحقق یافته و نمونه هاى فراوانى چون رادیو، تلویزیون، تلفن و ضبط صوت و امثال این ها از مصادیق آن است (2)

1.الزام الناصب ص 213.
2.روزگار رهایی، ج 2 ص 0691

----------------------------------------------------------------------------------------

یک سوم :

در روایات ظهور، سخن از باقى ماندن یک سوم مردم جهان است.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود: حضرت مهدى(ع) ظهور نمى کند مگر آنکه یک سوم مردم کشته مى شوند و یک سوم مى میرند و یک سوم باقى مى مانند(1) محمد بن مسلم مى گوید :امام صادق(ع) فرمود: امام زمان ظهور نمى کند، مگر این که دو سوم مردم جهان از بین بروند. عرض شد:اگردو سوم کشته شوند، پس چه مقدار مى ماند؟ فرمود: آیا راضى نیستید و دوست ندارید ازیک سوم باقى مانده باشید (2)

1.احقاق الحق ج 13 ص 29.
2. کمال الدین ج2 ص655 اثبات الهداة ج 3، ص 510 بحارالانوار ج52 ص 207.

----------------------------------------------------------------------------------------

ملاحم  :
جمع ملحمه، حوادث عظیمى است که ازحیث آشوب و فتنه، پیچیده و مبهم باشند.اخبار ملاحم ،اخبارى است که ازفتنه هاى آینده خبرمى دهد. اخباربدین مضمون درمتون حدیثى اسلام، فراوان آمده است.ازآن جمله، خطبه 138 نهج البلاغه است که در آن امیرالمؤمنین (ع) به ظهورحضرت بقیة الله (ع) خبر مى دهد.(1)

1.معارف ومعاریف ج 9، ص 588.
----------------------------------------------------------------------------------------


کشف هیکل:
بر طبق روایتى ازامیرمؤمنان على (ع) کشف هیکل یکى از نشانه هاى آخ الزمان است (1) منظورازهیکل، هیکل حضرت سلیمان (ع) است که درعصرآن حضرت، معبد بسیار باشکوهى بود و درشهر بیت المقدس قرارداشت و پایه هاى آن بر روى 360 ستون از مرمرگرانبها وکمیاب استواربود و درآن ده ها سنگ قیمتى، الواح و نوشته هاى شگفت انگیز وجود داشت که هربیننده اى را مبهوت مى ساخت. زمین آن از بلور شفاف مفروش بود و آب ها از زیر آن روان بودکه بلقیس آن را دریاچه پنداشت و دامنش را بالا زدکه از روى آب عبورکند و به بارگاه حضرت سلیمان باریابد، پرده داران به او تذکر دادند که آب ها از زیر یک پوشش بلورین روان است (2)

1.بحارالانوار ج 52 ص 273 الزام الناصب ص 76 1 بشارة الاسلام ص 58.
2.روزگار رهایی ج2 ص 692

العجل العجل یا مولا ویا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:58  توسط یک دوست  | 



ویــــــــــــژه نامه به مناسبت ولادت امام رضا (ع) :

 

v زندگینامه امام علی بن موسی الرضا عليه السلام

v چند حکایت از آن بزرگوار

v چهل حدیث ازآقا علی ابن موسی الرضا (ع)

 

برای دیدن شرح متن ها لصفا به ادامه مطلب مراجعه کنید..........

التماس دعا....  و جهت تعجیل درفرج حضرت صاحب الامر(عج) صلوات

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:13  توسط یک دوست  | 



فرارسیدن 25 ماه شوال، سالروز شهادت

وارث پیامبران و پیشوای نیکوکاران
امام جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام)
را به تمام مسلمانان جهان تسلیت می گوییم.....
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:58  توسط یک دوست  | 



اثبات وجود حضرت حجت(ع)

مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی(ره) از آیات و مراجعی بود که بی واسطه به فیض ملاقات حضرت مهدی، صاحب الزمان ارواحنا له الفداه مشرف شده بود. یکی از آن موارد، قضیه شگرفی است که مرحوم شیخ محمد شریف رازی در جلد اول کتاب گنجینه دانشمندان نقل کرده است.
او می نویسد:
علامه حاج سید محمد حسن میرجهانی طباطبایی، صاحب تألیفات مفید که از خواص اصحاب ایشان بودند حکایت کرده اند که:
« یکی از علمای زیدیه به نام سید بحرالعلوم یمنی وجود حضرت ولی عصر علیه السلام را انکار می کرد و با علما و مراجع شیعه آن روز مکاتبه کرده و برای اثبات وجود و حیات آن حضرت برهان می خواست و آقایان از کتب اخبار و تواریخ عامه و خاصه اقامه دلیل می کردند؛ ولی وی قانع نمی شد و می گفت: من هم این کتب را دیده ام.

تا اینکه برای مرحوم آیت الله اصفهانی نامه نوشت و جواب قاطعی خواست. سید در جواب مرقوم فرمود: جواب شما را باید مشافهتاً بدهم، شما طی سفری به نجف مشرف شوید.
آن سید یمنی با فرزندش سید ابراهیم و چند تن از مریدان خاصش، به نجف اشرف مشرف و همه علما از جمله مرحوم آیت الله اصفهانی از وی دیدن کردند. سید یمنی عرض کردند من روی دعوت شما، به این مسافرت آمدم، جوابی که وعده فرمودید بدهید. ایشان فرمودند: شب بعد به منزل من بیایید.

شب بعد به منزل آسید ابوالحسن آمدند و پس از صرف شام و رفتن اکثر میهمانها و گذشتن نیمی از شب، نوکر خود، مشهدی حسین چراغدار را طلبیده و فرمودند: به سید یمنی و فرزندش بگویید بیایند و ما تا درب منزل رفتیم به ما فرمودند: شما نیایید و خود به اتفاق سید و فرزندش رفتند و ما ندانستیم کجا رفتند.
تا روز بعد که سید ابراهیم یمنی، فرزند بحرالعلوم مزبور را ملاقات کردم و از جریان شب پرسیدم. گفت: الحمدلله (بحمدالله) ما مستبصر و اثنی عشری شدیم.

 گفتم: چطور؟ گفت: برای اینکه آقای اصفهانی حضرت ولی عصر امام زمان علیه السلام را به پدرم نشان داد. تفصیل آن را پرسیدم.
 گفت: ما از منزل که بیرون آمدیم نمی دانستیم به کجا می رویم؛ تا اینکه از شهر خارج و وارد وادی السلام شده و در وسط وادی جایی بود که آن را مقام مهدی علیه السلام می گفتند.
چراغ را از مشهدی حسین گرفته و خود به اتفاق پدرم و من وارد آن محیط شدیم. پس آقای اصفهانی خود از چاه آنجا، آب کشیده و وضو تجدید کرد و ما به عمل او می خندیدیم؛ آنگاه وارد مقام شد و چهار رکعت نماز خواند و کلماتی گفت؛ ناگاه دیدیم آن فضا روشن گردید، پس پدرم را طلبید.
وقتی وارد آن مقام شد طولی نکشید که صدای گریه پدرم بلند شد و صیحه ای زد و بیهوش شد؛ نزدیک رفتم دیدم آقای اصفهانی شانه های پدرم را مالش می دهد تا به هوش آمد و وقتی از آنجا برگشتیم پدرم گفت: حضرت ولی عصر حجه بن الحسن العسکری علیه السلام را مشافهتاً زیارت کردم. و با دیدنش مستبصر و شیعه اثنی عشری شدم. »
سید مزبور بعد از چند روز از نجف اشرف به یمن مراجعت نمود و چهار هزار نفر از مریدان یمنی خود را، شیعه اثنی عشری نمود. »

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:52  توسط یک دوست  | 



باید که دمی غافل از آن شاه نباشی!

مرحوم حجة الاسلام اسدالله بافقی یزدی برادر مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی در ماه صفر 1369 هجری قمری در قصبه بافق حکایت کرد که:
« مرحوم برادرم کراراً به فیض ملاقات آن حضرت رسیده و حضور آن حضرت مشرف شده اند و در زمان حیاتش راضی نبود گفته شود.
آن مرحوم از اشخاصی بودند که مکرر این توفیق نصیبشان شده بود چه در سفر مکه معظمه که پیاده و یا با شتر مشرف شدند و چه در اعتاب مقدسات و چه در مسجد شریف جمکران قم. یکی از آنها این است که:
ایشان از نجف اشرف پیاده، به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف می شدند. در فصل زمستان وارد ایران شده و در کوهها و دره های پشت کوه می آمدند. نزدیک غروب آفتاب در حالی که برف می بارید و تمام کوه و دشت را برف پوشانیده و هوا هم سرد بوده؛ به یک قهوه خانه می رسد که در نزدیک گردنه ای بود. با خود می گوید: امشب را در این قهوه خانه می مانم و صبح به راهم ادامه می دهم.

در قهوه خانه می بیند که عده ای از کردهای یزدی مشغول لهو و لعب و قمار می باشند. متحیر می شود با این منکرات و افراد لاابالی چه کند و نهی از منکر هم در اینجا مورد ندارد؛ زیرا در قلب سیاه و سنگ شیطان پرستها اثر نمی کند.
هوا تاریک شده و او در این فکر، که چه کنم؟ صدایی می شنود که او را به اسم می خواند. می بیند که در آن نزدیکی درختی سبز و خرم است و در زیر آن شخص بزرگواری نشسته، سلام می کند. آن آقا می فرماید:
« محمد تقی آنجا جای تو نیست، بیا در نزد ما ».

پس زیر سایه درخت رفته مشاهده می کند که هوای لطیفی دارد در حالی که تمام دشت و کوه را برف پوشانیده ولی زیر آن درخت خشک و مانند هوای بهار است.
شب را در خدمت آن بزرگوار بیتوته نموده و آنچه باید استفاده می کند و چون صبح طالع می شود نماز صبح را خوانده و آن آقا می فرماید:
« اکنون که هوا روشن شد می رویم ».
پس به راه افتاده و مقداری که می روند آن مرحوم از روی قرائن متوجه می شود که به چه فیض و فوز عظیمی رسیده است. آقا می فرماید:
« حالا ما را شناختی ؟ » وداع می کنند که بروند؛ عرض می کند:
« اجازه بفرمایید من هم در خدمت شما باشم ».
حضرت می فرمایند: « تو نمی توانی با من بیایی».
عرض می کند: « دیگر کجا خدمت شما برسم؟ » می فرمایند:
« در این سفر دوبار نزد تو می آیم؛ اول: قم، دوم: نزدیک سبزوار ».
پس از نظرش غایب می شود و آن مرحوم به شوق وعده دیدار قم به راه ادامه داده و پس از چندین روز وارد قم شده و سه روز برای زیارت و وعده تشرف توقف نموده ولی موفق نمی شود.
پس حرکت می کند و بعد از یک ماه نزدیک سبزوار می شود. همین که از دور شهر را می بیند با خود می گوید: « چرا خلف وعده شد! در قم که جمالش را ندیدم؛ و این هم شهر سبزوار ».
تا این فکر را می کند، صدای پای اسب به گوشش می رسد. برمیگردد می بیند آقا، حضرت ولی عصر عجل الله فرجه سواره می آید. ایستاده سلام می کند و پس از ادای وظیفه و عرض ادب می گوید: « آقا جان! وعده فرمودید که قم هم خدمت می رسم ولی موفق نشدم ».
حضرت می فرمایند: « محمد تقی ما آمدیم وقتی که از حرم عمه ام حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمده و زنی تهرانی از تو مسائلی می پرسید و تو سرت پایین و جواب او را می دادی ما آمدیم من در کنارت ایستاده بودم و تو به ما التفات ننمودی ».

باید که دمی غافل از آن شاه نباشی
شاید که نظر افکند آگاه نباشی
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:46  توسط یک دوست  | 



دستِ پرمهر ولایت!

شیخ اجل، آقا عبدالصمد زنجانی گفت:
« در زمانی تقریباً هشتاد تومان بدهکار شدم و از ادای آن عاجز بودم و خیلی بر من سخت می گذشت؛ لذا مشغول به بعضی از ختومات و ریاضتهای شرعی و توسلات شدم.
 تا آن که شبی حضرت صاحب العصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را در خواب دیدم و دیده جان را از نور جمالش منور کردم. آن حضرت دست کرم را باز کرده و فرمودند:
ساعت خود را به من نشان بده.

من ساعت خود را از جیب درآوردم و بدست آن حضرت دادم. آن سرور ساعت را گرفتند و دوباره به من برگرداندند.
از خواب بیدار شدم و از بی قابلیتی خود ناراحت شدم و با خود گفتم: بعد از این همه زحمات، آن سرور فقط به ساعت من نظر فرمودند؛ ولی خودم هیچ بهره ای از فیوضات ایشان نبردم.
نه سؤالی کردم و نه مطلبی از آن حضرت استفاده کردم.
به هر صورت، با کمال بی حالی شب را به صبح رساندم و به مجلس بعضی از رفقا رفتم؛ چون قدری گذشت، ساعت را از بغل درآوردم تا ببینم چه وقت است یک نفر از حضار گفت:
فلانی این ساعت طلا را از کجا پیدا کرده ای؟

گفتم: چه می گویی؟ من کجا و ساعت طلا کجا؟ این ساعت برنجی است و از فلانی خریده ام. یکی دیگر از حضار نظر کرد و گفت: چه می گویی این طلای ناب است! چون دقت کردم تعجب مرا گرفت زیرا ساعت از طلا بود.

ساعت فروش را احضار کردیم. ایشان گفت: من ساعت برنجی فروخته ام و هیچ شک و شبهه ای در آن نیست و خودم هم آن را از فلان شخص خریده و به شما فروخته ام. آن شخص ثالث را نیز احضار کردیم او هم گفت: ساعت برنجی بوده است. تا چند دست که هم همین مطلب را می گفتند.

رفته رفته تعجب و تحیر من زیادتر می شد! ناگاه خواب شب قبل به خاطرم آمد و حال خود و خواب را به حضار مجلس گفتم و بر همه معلوم شد که این از اثرات کیمیائی دست آن برگزیده خدا بوده که برنج زرد را به طلای سرخ تبدیل کرده است.
در این هنگام یکی از اهل مجلس گفت:
بدهی شما چقدر است؟ گفتم: هفتاد یا هشتاد تومان.
گفت: من بدهی شما را ادا می کنم شما هم این ساعت را به من هدیه فرمایید.

شیخ اسدالله زنجانی گفت: به او (آقا عبدالصمد زنجانی که خواب را دیده بود) گفتم: خانه آباد چرا ساعت را از دست دادی؟ اگر آن را نگه داشته بودی هفتاد هزار تومان استفاده می کردی. »

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:19  توسط یک دوست  | 



تعلیم دعا برای رفع مشکلات

عالم ربانی، حاج ملا فتحعلی عراقی فرمود:
« آخوند ملا محمد صادق عراقی در نهایت سختی و پریشانی بود و به هیچ وجه برای او گشایشی واقع نمی شد. شبی در عالم خواب دید، در بیابانی خیمه بزرگی بر پا است. پرسید: این خیمه مربوط به کیست؟
گفتند: این جا خیمه امام زمان علیه السلام است.
 با عجله خدمت آن حضرت مشرف شد و سختی حال خود را به آن سرور عرض کرد و از ایشان دعایی برای گشایش کار و رفع مشکلات خویش خواست. حضرت او را به سیدی از اولاد خود حواله دادند و اشاره به او و خیمه اش فرمودند.

آخوند از محضر آن حضرت خارج شد و به همان خیمه ای که اشاره فرموده بودند، رفت؛ دید عالم مورد اعتماد، جناب آقا سید محمد سلطان آبادی، که روی سجاده نشسته و مشغول دعا خواندن است، در آن خیمه حضور دارد.
به سید سلام کرد و کیفیت جریان را نقل کرد. ایشان جهت وسعت رزق، دعایی به او تعلیم نمود.
در این جا آخوند از خواب بیدار شد و در حالی که دعا به یادش مانده بود، به طرف خانه آن عالم بزرگوار به راه افتاد. از طرفی قبل از دیدن این خواب، رابطه آخوند عراقی با سید قطع بود و علتش را اظهار نمی کرد.
وقتی خدمت سید رسید، او را به همان شکلی که در خواب دیده بود، روی سجاده خود نشسته، مشغول ذکر و استغفار مشاهده نمود و سلام کرد.

سید جواب سلامش را داد و تبسمی نمود؛ مثل این که از قضیه مطلع باشد. آخوند برای گشایش کار خود دعایی خواست. مرحوم سلطان آبادی، همان دعایی را که در عالم خواب تعلیم فرموده بود، بیان کرد.

آخوند عراقی مقید به خواندن آن دعا شد و اندک زمانی دنیا از هر طرف به او رو آورد و از سختی و تنگدستی راحت شد.
بعد از این اتفاق، مرحوم حاج ملا فتحعلی، سید را خیلی ستایش می کرد و مدتی هم نزد ایشان درس خوانده بود.

اما آنچه را سید به آخوند در عالم خواب و بیداری تعلیم داده بود، سه چیز است:
اول آن که، بعد از نماز صبح دست به سینه گذاشته و هفتاد مرتبه یا فتاح بگوید.
دوم، دعایی را که در کتاب کافی است، همیشه بخواند که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن را به مردی از صحابه که مبتلا به مرض و پریشانی بود، تعلیم دادند و از برکت خواندن این دعا به اندک زمانی مشکلاتش برطرف شد. دعا این است:
« لا حول و لا قوه الا بالله توکلت علی الحیّ الذی لا یموت و الحمد لله الذی لم یتّخذ ولداً و لم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولیّ من الذّلّ و کبّره تکبیراً. »
سوم، دعایی را که ابن فهد حلی از حضرت رضا علیه السلام نقل کرده که بعد از نماز صبح خوانده شود و هر کس آن را بخواند حاجتش برآورده و مشکلاتش حل می شود.
دعا این است:
« بسم الله و بالله و صلی الله علی محمد و آله و افوّض امری الی الله انّ الله بصیر بالعباد فوقیه الله سیئات ما مکروا لا اله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجّیناه من الغمّ و کذلک ننجی المؤمنین حسبنا الله و نعم الوکیل فانقلبوا بنعمه من الله و فضل لم یمسسهم سوء ما شاء الله و لا حول و لا قوه الا بالله ماشاء الله لا ماشاء الناس ماشاء الله و ان کره الناس حسبی الرّبّ من المربوبین حسبی الخالق من المخلوقین حسبی الرزاق من المرزوقین حسبی الله رب العالمین حسبی من هو حسبی حسبی من لم یزل حسبی حسبی من کان مذ کنت حسبی حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم. »

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:18  توسط یک دوست  | 



اطاعت از فرامین حضرت ظرفیت می خواهد!

آقا محمد باقر بهبهانی فرمودند:
« اوایلی که به کربلای معلی وارد شدم، روی منبر مردم را موعظه می کردم. روزی حدیث شریفی که در کتاب خرائج راوندی نقل شده است لابلای صحبت ها بر زبانم جاری شد مضمون حدیث این است که زیاد نگویید چرا حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور نمی کنند چون شما طاقت معاشرت با ایشان را ندارید؛ زیرا لباس حضرت خشن و درشت و خوراک ایشان نان جو است و بعد هم گفتم از الطاف الهی نسبت به ما، غیبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ زیرا ما طاقت اطاعت ایشان را نداریم.

اهل مجلس به یکدیگر نگاهی کرده و شروع به نجوا کردند و می گفتند:
این مرد راضی نیست که آن حضرت ظهور کند، تا مبادا ریاست از دستش برود. و بحدی زمزمه در بین مردم افتاد که من ترسیدم؛ لذا با سرعت از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در را بستم.

بعد از ساعتی درب خانه را زدند. پشت در آمدم و گفتم: کیستی؟
گفت: فلانی که سجاده بردار تو هستم، در را گشودم، او سجاده را از همان جا به حیاط خانه پرت کرد و گفت: ای مرتد، سجاده ات را بردار؛ در این مدت بی خود به تو اقتدا کردیم و عبادات خود را باطل انجام دادیم.

من سجاده را برداشتم او هم رفت و از ترسی که داشتم در را محکم بستم و متحیر نشستم. پاسی از شب گذشت ناگاه صدای در منزل بلند شد.
من با وحشت هر چه تمامتر پشت در رفتم و گفتم: کیستی؟ دیدم همان سجاده بردار است که با معذرت خواهی و اظهار عجز و بیچارگی آمده است و مرا قسمهای غلیظ می دهد که در را باز کنم؛ اما من از ترس در را باز نمی کردم.

آن قدر قسم خورد و اظهار عجز نمود، که به راستی و صداقتش یقین کردم، و در را گشودم ناگاه خود را بر پاهای من انداخت و آنها را می بوسید. به او گفتم: ای مسلمان، آن سجاده آوردن و مرتد گفتن تو به من چه بود و این پا بوسیدنت چه؟

گفت: مرا سرزنش نکن. وقتی از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را بجا آوردم و خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم که حضرت صاحب الزمان علیه السلام ظهور فرموده اند. خدمت ایشان مشرف شدم. حضرت به من فرمودند:
« فلانی عبای تو از اموال فلان شخص است و تو ندانسته آن را از دیگری گرفته ای حال باید آن را به صاحبش بدهی. »

من هم عبا را به صاحب اصلی اش دادم. سپس فرمودند:
« قبایت نیز مربوط به فلان شخص است و تو آن را از دیگری خریده ای باید این را هم به صاحب اولش برگردانی. »

همچنین تا تمام لباسهایم را دستور دادند که به مردم بدهم بعد نوبت به خانه و ظروف و فرشها و چهارپایان و زمینها و سایر چیزها رسید و برای هر یک مالکی معین کرده و به او رد نمودند. سپس فرمودند:
« همسری که داری خواهر رضاعی تو است و تو ندانسته با او ازدواج کرده ای باید او را هم به خانواده اش رد کنی. »

این کار را هم کردم. من پسری به نام علی دارم ناگاه در آن اثنا همان جا پیدا شد و همین که نظر حضرت بر او افتاد فرمودند:
« این پسر هم از این زن متولد شده است؛ لذا فرزندِ حرام است. این شمشیر را بردار و گردنش را بزن. »

در این جا من غضبناک شدم و گفتم: به خدا قسم که تو سید نیستی و از ذریه پیغمبر نمی باشی چه رسد به این که صاحب الزمان باشی. همین که این سخن را گفتم از خواب بیدار شدم و فهمیدم که ما طاقت اطاعت و فرمان برداری از آن حضرت را نداریم و صدق فرمایش جنابعالی بر من معلوم شد و از عمل خود نادم و از گفته خود پشیمانم. مرا عفو بفرمایید. »

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:8  توسط یک دوست  | 



دردناکترین مصیبتِ حضرت حجت(ع)!

 حاج ملا سلطان علی روضه خوان تبریزی که از جمله عباد و زهاد بود، نقل کرد:
« در عالم رؤیا به حضور حضرت بقیة الله ارواحنا فداه مشرف شدم و خدمت ایشان عرض کردم: مولای من، آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده است که می فرمایید: فلأ ندبنک صباحاً و مساءً و لأ بکین علیک بدل الدموع دماً، صحیح است؟
فرمودند:
بلی صحیح است.
عرض کردم: آن مصیبتی که در آن بجای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟ آیا مصیبت حضرت علی اکبر است؟
فرمودند: نه، اگر علی اکبر زنده بود، در این مصیبت او هم خون گریه می کرد.
گفتم: آیا مصیبت حضرت عباس است؟
فرمود: نه؛ بلکه اگر حضرت عباس علیه السلام در حیات بود، او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.
عرض کردم: لابد مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام است.
فرمود: نه، حضرت سید الشهداء علیه السلام هم اگر در حیات بود، در این مصیبت، خون گریه می کرد.
عرض کردم: پس این کدام مصیبت است که من نمی دانم؟
فرمودند: آن مصیبت، مصیبت اسیری حضرت زینب علیها السلام است. »

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:7  توسط یک دوست  |